کمی دیرتر | کوتاه نوشت های مذهبی، مهدوی

کوتاه نوشت های مذهبی مهدوی

کمی دیرتر | کوتاه نوشت های مذهبی، مهدوی

کوتاه نوشت های مذهبی مهدوی

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

دست آن کودک که ول شد
در شلوغی خیابان‌ها
طعم آن دستم...

___________

+چه حرفها که درونم نگفته می‌ماند

خوشا به حال شماها که شاعری بلدید

 

++میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق

ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست...(حافظ)

 

+++ این درِ بسته عزیز دل من، بسته به توست...

شده باور کنی و در بزنی، وا نکنند؟

 

+++++ای غم بگو از دستِ تو، آخر کجا باید شدن؟

در گوشه‌ی میخانه هم ما را تو پیدا می‌کنی

ببخش اگه اموالتو غصب کردم

مثلا دلتو اجاره دادم به یکی دیگه...
 
_______
 
مولای یا مولای
 
انت المالک و انا المملوک..
++از مناجات امیر المومنین علیه السلام در مسجد کوفه

بسم الله الرحمن الرحیم

والعصر، ان الانسان...

 

نخوان

ادامه اش را نخوان

همینکه به روزگار قسم میخوری یعنی عصر و روزگار پاک است..

میدانم که مشکل از من است..

++ من بعد دیگه نظرات تایید نمیشن.

برای مدیر وبلاگ اگر فرمایشی دارید بنویسید:)

یاعلی.

مرا می بینی و هردم زیادت می کنی دردم

تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

بسامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری

به در مانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم

نه را است این که بگذاری مرا بر خاک و برگردی

گذاری آروبازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی

دمار از من بر آوردینمی گویی بر آوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم

رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تا گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان می ده

چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم

حافظ

از شوق تماشای شب چشم تو سرشار

 آیینه به دست آمده ام بر سر بازار

 

 هر غنچه به چشم من دلتنگ جز این نیست

 یادآوری خاطره ی بوسه ی دیدار

 

 روزی که شکست آینه با گریه چه می گفت؟

 دیوار به آیینه و آیینه به دیوار!

 

کشتم دل خود را که نبینم دگری را

یک لحظه عزادارم و یک عمر وفادار

 

چون رود که مجبور به پیمودن خویش است

 آزاد و گرفتارم – آزاد و گرفتار

 

ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خورد

 برخیز فدای سرت، انگار نه انگار

 

تا لحظه ی بوسیدن او فاصله ای نیست

 ای مرگ به قدر نفسی دست نگه دار

 

 فاضل نظری، آن ها