کمی دیرتر | کوتاه نوشت های مذهبی، مهدوی

کوتاه نوشت های مذهبی مهدوی

کمی دیرتر | کوتاه نوشت های مذهبی، مهدوی

کوتاه نوشت های مذهبی مهدوی

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۱ ثبت شده است

اگر آسمان، بهشت زمین است پس آسمان بهشت کجاست که عباس در آن پرواز می کند

عباس چه  کرد این چنین پاداشی گرفت ایا قطع شدن دو دست این چنین پاداشی اجری دارد یا...

دست دادن و دست برنداشتن بر پیمانی ولو به قیمت قطع شدن انها...

پیمانی از سر شوق بر سر عشق که بماند تا بماند...

بماند ان رسمی که هجرت کردند برایش از سیئات الی الحسنات...

ان هجرتی که هر لحظه از رفتنش، رسیدن است...

رسیدن به جایی که پرواز بیاموزی تا مرغ دست آموز نشوی.

سید مرتضی آوینی.

... از تمام حوادث و ماجراهایی که بر شما می‌گذرد کاملاً مطلع هستیم و هیچ چیزی از اخبار شما بر ما پوشیده نیست. از خطاها و گناهانی که بندگان صالح خداوند از آنها دوری می‌کردند ولی اکثر شما مرتکب شدید باخبریم.

از عهدشکنی‎ها و پشت‌ سر گذاشتن عهد و پیمان‎ها با اطلاعیم(که همین عوامل موجب بدبختی و دوری شما از حریم ولایت شده است). گویی اینها از لغزش‎های خود خبر ندارند، با همه گناهان، ما هرگز امور شما را مهمل نگذاشته، شما را فراموش نمی‌کنیم و اگر عنایات و توجهات ما نبود، مصائب و حوادث زندگی شما را در بر می‌گرفت و دشمنان شما را از بین می‌بردند.


پی نوشت: متن بالا قسمتی از نامه اول امام زمان به شیخ مفید است، منکه خجالت کشیدم وقتی فهمیدم اینارو نخوندم در حالیکه این همه مجلات زرد میخونم..

پی نوشت2: در این لینک سه نامه امام عج هست میتونید بخونید.

بیمار می شوم که پرستاری ام کنی
خود را زمین زدم که هواداریم کنی


گوشم پر از نصیحت و حرف است ای رفیق
من آمادم که رفع گرفتاریم کنی


گفتی تو سنگدل شده ای خب شدم ولی
نزد تو آمدم که قلم کاریم کنی


اصلا مرا به چوب ادب بستنت چه بود ؟
اصلا که گفته بود فلک کاریم کنی ؟


نانی ز من بگیری و نانی دگر دهی
بر تو نیامده که دل آزاریم کنی


رودست خوردم از همه حتی زدست خویش
کی خواستم که کاسب بازاریم کنی ؟


فریادم از قلیلی آب و طعام نیست
من جار می زنم که شبی جاری ام کنی


با من دوباره قصه شاه و گدا نخوان
حیف است صرف قصه تکراریم کنی


من اختیار خویش به دست تو داده ام
حیف است وقف آتش اجباری ام کنی


فردا بیا و نامه ما را به آب ده
ز آن بیشتر که مجرم طوماری ام کنی


اوقات خویش ز ناله ام اعلام می شوند
وقتش رسیده ساعت دیواری ام کنی


دعوای ما به قوت خود باقی است و باز
من بر همان سرم که سحر یاری ام کنی

محمد سهرابی