کمی دیرتر | کوتاه نوشت های مذهبی، مهدوی

کوتاه نوشت های مذهبی مهدوی

کمی دیرتر | کوتاه نوشت های مذهبی، مهدوی

کوتاه نوشت های مذهبی مهدوی

۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است



عکس ارسالی توسط بی نام!

و هدیه ای عالی از یک عزیزی که خاطرشو خیلی میخوام.
تشکر.



در ادامه مطلب هم یک خاطره بسیار زیبا از شهید ابراهیم هادی هست کمه پیشنهاد میکنم حتما بخونین:)

تو تاکسی نشسته بودم، شب بود

ماشینا و ادما یجوری بودن، انگار خستن، بی روح، ولی پر عجله، کجا میرفتن با این شتاب، نمیدونم، وقتی گیر کردیم پشت ترافیک میدیدم که چقدر زود عصبی میشدن، واقعا چی اونا رو انقدر زود از کوره به در میکرد، خط واحدی با مسافرای خستش رو افکارم خط کشید...