کمی دیرتر

کوتاه نوشت های مذهبی مهدوی
مشخصات بلاگ
کمی دیرتر

پشتـ پنجرهـ بقیعـ
_______________________________


هر که از چشم بیفتاد، محلش ندهند

عبد آلوده شدن، خوار شدن هم دارد

اینستاگرام:
instagram.com/kamidirtar

تلگرام:
T.me/QalbeSalim

آخرین نظرات

۱۴ مطلب با موضوع «اشعار در مورد امام زمان» ثبت شده است

يكشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۱۹ ب.ظ

آقا دلم گرفته شبیه هوای شهر

تنها ترین امام زمین،مقتدای شهر
تنها،چه میکنی؟تو کجایی؟کجای شهر؟

وقتی کسی برای تو تب هم نمیکند
دیگر نسوز این همه آقا به پای شهر

تو گریه میکنی و صدایت نمیرسد
گم میشود صدای تو در خنده های شهر

دلخوش نکن به "ندبه"ی جمعه،خودت بیا
با این همه گناه نگیرد دعای شهر!

اینجا کسی برای تو کاری نمیکند
فهمیده ام که خسته ای از ادعای شهر

گاه از نبودنت مثلا گریه میکنند
شرمنده ام!از این همه کذب و ادای شهر

هر روز دیده میشوی اما کسی تو را
نشناخت ای غریبه ترین آشنای شهر

جمعه...غروب...گریه ی بی اختیار من
آقا دلم گرفته شبیه هوای شهر



اللهم عجل لولیک الفرج

+ ی پست کمی دیرترانه :)

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۱۹
محمد مهرزاد

 


سوال: چگونه بدانیم که رضایت امام زمان (عج) در چیست که آنرا انجام دهیم؟

آیت الله بهجت:
باید حضرت را حاضر فرض کنیم. هرجا میرود، برویم.
هرچه می‌کند، انجام دهیم و هرچه را ترک می‌کند، ترک کنیم!

اگر ندانیم، احتیاط را که می‌دانیم!
ولی گویا ما نمی‌خواهیم، در راه رضای حضرت باشیم، نه این که رضای حضرت را نمی‌دانیم و نمی‌توانیم آن را تحصیل کنیم.


+شعری که آیت الله بهجت در اواخر عمرشان زمزمه می‌کردند...

با کدام آبــرویـی روز شمـارش باشیم
عصرها منتظر صبح بهارش باشیم

کاروان سحـرش مال هـمـه، جـا دارد
تا که جا هست ،چرا گرد و غبارش باشیم


سالها منتظر سیصد و اندی مرد است
آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم

بارها کار دل ما به دستش افــتـاد
یادمان رفت که ما در پی کارش باشیم

گـیـرم امـروز بـه ما اذن ملاقاتی داد
مرکبی نیست که راهی دیارش باشیم

ما چرا؟ خوبترین ها به فدای قدمش
حیف او نیست که ما میثم دارش باشیم؟

اگـر آمـد خـبـر رفـتـن مـا را بـبـریـد
به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم

(علی اکبر لطیفیان)

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۳ ، ۱۸:۳۲
محمد مهرزاد
شنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۳، ۱۰:۳۵ ق.ظ

به شوق صبح و سحر، شام تار هم خوب است

 

 

 

++مرا ببند که من جای دیگری نروم

برای عبد فراری حصار هم خوب است

_______________________________

 

 

به شوق صبح و سحر، شام تار هم خوب است

برای گریه شدن آبشار هم خوب است

 

تمام هفته خطا و غروب جمعه دعا

کمی خجالت از این انتظار هم خوب است

 

اگر چه لایق وصل تو نیستیم آقا

ولی کشیدن ناز نگار هم خوب است

 

گمان کنم که نمی بینمت، بگو غلط است

امید دادن این بی قرار هم خوب است

 

کسی به فکر شما نیست، همه خوبند

ملال نیست دگر، کار و بار هم خوب است

 

مرا ببند که من جای دیگری نروم

برای عبد فراری حصار هم خوب است

 

هوای شهر بد و گریه سخت و حال بد است

کمی هوا وسط این غبار هم خوب است

 

اگر نشد برسم من به پابوسی تو

برای این دل من وصف یار هم خوب است

 

برای اینکه به دست آورم دلت را من

قسم به فاطمه داغدار هم خوب است

 

مرا ببخش به دردت نخورد نوکریم

که بخشش دل این شرمسار هم خوب است

 

اگر که پای رکابت نشد شهید شوم

برای کشتن ما زلف یار هم خوب است

 

اگر اجل به وصالت مرا مجال نداد

امید آمدنت بر مزار هم خوب است

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۳ ، ۱۰:۳۵
محمد مهرزاد
جمعه, ۳ مرداد ۱۳۹۳، ۰۷:۵۰ ب.ظ

من از این نفس از این بی سرو پا خسته شدم...

من از این نفس از این بی سر پا خسته شدم

خودم از دست خودم آه خدا خسته شدم

 

اینکه هر روز بیایم تو مرا عفو کنی

بروم باز خطا پشت خطا خسته شدم

 

من از این چشم که جز تو همه را می بیند

از همین کوری و این منظره ها خسته شدم

 

به همه وعدۀ جبران محبت دادم

جز تو ای خوب... از این رسم وفا خسته شدم

 

لا اقل کاش دمی شکر گذارت بودم

من از این لال زبانی به خدا خسته شدم

 

ای که ناگفته همه حاجت ما را دادی

قسمتم کن بروم کرببلا خسته شدم

 

 

 

شاعر : موسی علیمرادی

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۳ ، ۱۹:۵۰
محمد مهرزاد
دوشنبه, ۹ تیر ۱۳۹۳، ۱۰:۰۰ ق.ظ

آمدم پاک کنم عشق تو را، بدتر شد

 

هرچه کردم نشدم از تو جدا، بدتر شد
گفته بودم بزنم قید تو را، بدتر شد

 
مثلا خواستم این بار موقر باشم
و به جای "تو" بگویم که "شما"، بدتر شد
 
آسمان وقت قرار من و تو ابری بود
تازه، با رفتن تو وضع هوا بدتر شد
 
چاره دارو و دوا نیست که حال بد من
بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد
 
گفته بودی نزنم حرف دلم را به کسی
زده ام حرف دلم را به خدا، بدتر شد
 
روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت
آمدم پاک کنم عشق تو را، بدتر شد
 
 
 
 
++پیشنهاد ویژه/ حتما دانلود کنین 2.6mb
 
 
 
++++ رمضان مبارک، شاید معنی اینکه میفرماید شیطان بسته است در این ماه این باشد که وسوسه نیست ولی اختیار به قدرت خود باقی نیست، حالا که شیطان وسوسمون نمیکنه بد نباشیم حداقل :)
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۳ ، ۱۰:۰۰
محمد مهرزاد
شنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۰۴ ب.ظ

عاشقی دردسری بود نمی دانستم

عاشقی دردسری بود نمی دانستم

حاصلش خون جگری بود نمیدانستیم

 پرگرفتیم ولی باز به دام افتادیم

شرط ، بی بال و پری بود نمیدانستیم

 آسمان از تو خبر داشت ولی ما از تو

سهممان بی خبری بود نمیدانستیم

 آب و جاروی در خانه ما شاهد بود

از تو بر ما گذری بود نمیدانستیم

 اینهمه چشم به راهی نگرانم کرده

عاشقی دردسری بود نمیدانستیم

تا ظهورت چقدر فاصله داریم آقا؟

آه از جمعه ی بی تو گله داریم آقا

رفته بودی که بیایی چقدر طول کشید؟

عرض کردیم نبودی و سحر طول کشید

ما برای خودمان اینهمه گفتیم بیا؟

نذر کردیم به پای تو بیفتیم بیا

تو طبیب دل غمدیده ی مایی آقا

ما که مردیم بیا پس تو کجایی آقا

مگر اینکه تو بیایی و حیاتم بدهی

مگر اینکه تو از این وضع نجاتم بدهی

از به خود آمدن این قافله را گم کردیم

وای بر ما پسر فاطمه را گم کردیم

دست برداری از این غیبت طولانی اگر

من به پای تو بریزم طلبی جامی دگر

از تو دنبال تو بودن نکند سهم من است؟

فقط از هجر سرودن نکند سهم من است؟

من شب جمعه قرار تو دلم میخواهد

صبح فرداش کنار تو دلم میخواهد

بخدا منتظر آمدنت میمانیم

پای این عشق اویس قرنت میمانیم

تو دلت بیشتر از ما تب هجران دارد

سحر وصل همیشه شب هجران دارد

تا به اندازه ی شمعی که ز سر میسوزد

پر پروانه به امید سحر میسوزد

خیر از جمعه ندیدیم به ولعصر قسم

بی تو ما طعنه شنیدیم به ولعص قسم

شاعر : صابر خراسانی

التماس دعا

 
+پ.ن: یک پست کمی دیرترانه ؛-)
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۳ ، ۱۳:۰۴
محمد مهرزاد
چهارشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۲، ۰۱:۰۷ ب.ظ

چه جمعه ای... چه غروب غریب و دلگیری...

چه جمعه ای... چه غروب غریب و دلگیری...

چرا سراغی از این جمعه ها نمی گیری؟

مسافری که هنوز و همیشه در راهی!

کجای راه سفر مانده ای به این دیری؟

به پیشواز تو آغوش زندگی جان داد

بیا پیاده شو از این قطار تأخیری...

چقدر پیر شدی روی گونه هایم اشک!

تو سال هاست که از چشم من سرازیر...

چقدر ماندی در بند انتظار ای دل!

شدی شبیه دیوانگان زنجیری...

چقدر شاعر مفلوک! قلبت از سنگ است

چطور از غم دوری او نمی میری...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۲ ، ۱۳:۰۷
محمد مهرزاد
چهارشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۲، ۰۴:۲۲ ب.ظ

قسمت نشد که گاه به گاهی ببینمت

 

قسمت نشد که گاه به گاهی ببینمت

 

حتی به قدرِ نیم نگاهی ببینمت

 

تکلیفِ بیقراری این دل چه می شود؟!!!

 

اصلاً شما اگر که نخواهی ببینمت...

 

ای کاش یک سه شنبه شبی قسمتم شود

 

در راهِ جمکران سر راهی ببینمت

 

یا که مُحَرَمی شود و بین کوچه‌ای

 

در حالِ کارِ نصبِ سیاهی ببینمت

 

آقا خدا نیاوَرَد آن روز را که من

 

سرگرم می شوم به گناهی ببینمت

 

با این دلِ سیاه و تباهم چه دلخوشم

 

بر این خیالِ کهنه یِ واهی: ببینمت!

 

دارم یقین که روز ِ وصالِ تو می رسد

 

ذکر لبم شده که الهی ببینمت

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۲ ، ۱۶:۲۲
محمد مهرزاد
چهارشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۲، ۰۹:۱۱ ق.ظ

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست؟

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست


شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست


هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست


آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست


هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست


بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست


عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست


ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست


حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۲ ، ۰۹:۱۱
محمد مهرزاد
سه شنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۲، ۰۹:۵۵ ق.ظ

این رسم انتظار نیست ادا در می آوریم

دل بی قرار نیست ادا در می آوریم

چشم انتظار نیست ادا در می آوریم

اصلا دلی که مست ریاو هوس شود

گوشش به کار نیست ادا در می آوریم

بر لب دعا ودل غرق شهوت است

این رسم انتظار نیست ادا در می آوریم


با تشکر از بچه مجاهد!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۲ ، ۰۹:۵۵
محمد مهرزاد
پنجشنبه, ۹ آبان ۱۳۹۲، ۰۱:۱۳ ب.ظ

می نشینم همه شب گوشه ی این تنهایی


می نشینم همه شب گوشه ی این تنهایی

به امیدی که تو روزی زسفر باز آیی

موج چشمم به هوای تو خروشان شده است

غرق غم هستم و تو ساحل این دریایی

بنشین بر در آیینه قلبم یک دم

تا خودت خوب ببینی چقدر زیبایی

دل به تو بستم و خلق رهایم کردند

آخر عشق همین است همین تنهایی

باز هم روضه گرفتیم برای جدت

حتم دارم، که تو در مجلس ما می آیی


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۲ ، ۱۳:۱۳
محمد مهرزاد
دوشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۲، ۰۵:۴۰ ب.ظ

می برم نام تو را تا ببری نام مرا...


می برم نام تو را تا ببری نام مرا
پُرکن از جام لب خویش همه جام مرا

خاک هم گاه گداری بدهد طعم عسل
بوسه از خاک رهت کرده عوض کام مرا

خاطرم نیست چه شد بر تو گرفتار شدم
پهن کردی سر گیسوی خودت دام مرا

هرنفس بی تو شده مردن تدریجی من
رنگ و بویی بده این گردش ایام مرا

اگر این سر به سر راه تو افتد زیباست
به شهادت بنما ختم سر انجام مرا

نذر کردم که دگر سمت گناهی نروم
شرطش این است حمایت کنی اقدام مرا

دل من ظرف بلوریست پر از خون جگر
کنج میخانه مبین گریه آرام مرا

به خدا کرببلایی شدنم دست شماست
جان عباس فراموش مکن نام مرا

به پریشانی گیسوی سر ام بنین
دیگر امضا بنما برگه اعزام مرا

روضه خوان گفت حسین؛ بوی حرم شد احساس
وعده ما سحری پای ضریح عباس

قاسم نعمتی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۲ ، ۱۷:۴۰
محمد مهرزاد
سه شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۱، ۰۴:۰۳ ب.ظ

بیمار می شوم که پرستاری ام کنی

بیمار می شوم که پرستاری ام کنی
خود را زمین زدم که هواداریم کنی


گوشم پر از نصیحت و حرف است ای رفیق
من آمادم که رفع گرفتاریم کنی


گفتی تو سنگدل شده ای خب شدم ولی
نزد تو آمدم که قلم کاریم کنی


اصلا مرا به چوب ادب بستنت چه بود ؟
اصلا که گفته بود فلک کاریم کنی ؟


نانی ز من بگیری و نانی دگر دهی
بر تو نیامده که دل آزاریم کنی


رودست خوردم از همه حتی زدست خویش
کی خواستم که کاسب بازاریم کنی ؟


فریادم از قلیلی آب و طعام نیست
من جار می زنم که شبی جاری ام کنی


با من دوباره قصه شاه و گدا نخوان
حیف است صرف قصه تکراریم کنی


من اختیار خویش به دست تو داده ام
حیف است وقف آتش اجباری ام کنی


فردا بیا و نامه ما را به آب ده
ز آن بیشتر که مجرم طوماری ام کنی


اوقات خویش ز ناله ام اعلام می شوند
وقتش رسیده ساعت دیواری ام کنی


دعوای ما به قوت خود باقی است و باز
من بر همان سرم که سحر یاری ام کنی

محمد سهرابی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۱ ، ۱۶:۰۳
محمد مهرزاد
پنجشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۱، ۰۸:۵۵ ب.ظ

مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا

مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا

کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا

پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا

من آمدم که این گره ها وا شود همین!
اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا

حالا که فکر آخرتم را نمی­کنم
حق می­دهم که بنده دنیا کنی مرا

من، سالهاست میوه ی خوبی نداده‌ام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا

آقا برای تو نه ! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا

من گم شدم ؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی
وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا

این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین
شاید غلام خانه زهرا کنی مرا

*علی اکبر لطیفیان*

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۵۵
محمد مهرزاد